من زاده ي شهوت شبي چركينم
در مذهب عشق ، كافري بي دينم
آثار شب زفاف كامي است پليد
خوني كه فسرده در دل خونينم
من اشك سكوت مرده در فريادم
داد ي سر و پاشكسته ، در بي دادم
اينها همه هيچ ... اي خداي شب عشق
نام شب عشق را كه برد از يادم ؟
*********
تولد!! روزي که هيچگاه نفهميدم براي چي بايد خوشحال باشم!!!
پدر آن شب اگر خوش خلوتي پيدا نمي کردي
تو اي مادر اگر شوخ چشمي ها نمي کردي
تو هم اي آتش شهوت شرر بر پا نمي کردي
کنون من هم به دنيا بي نشان بودم
پدر آن شب جنايت کرده اي شايد نمي داني
به دنيايم هدايت کرده اي شايد نمي داني
از اين بايت خيانت کرده اي شايد نمي داني
********
گناهت را نميبخشم! تو را با دبگري ديدم که گرم گفتگو بودي
با او آهسته ميرفتي سراپا محو او بودي
صدايت کردمو بر من چو بيگانه نگه کردي
شکستي عهد ديرينه گنه کردي گنه کردي
گناهت را نميبخشم! چه شبها را که من تنها به ياد تو سحر کردم
چه عمري را که بيهوده به پاي تو هدر کردم
گناهت را نميبخشم! همين بود آن وفايي را که ميگفتي
همين بود آن صفايي را که ميگفتي
تو که خود اين چنين بودي چرا روزم سيه کردي
سيه کردي سيه کردي.....
گنه کردي گنه کردي.......
*********
تو شعرهاي سپيد من جايي نمونده واسه تو
سياهي و در به دري از روزگار من برو
تورو ديگه دوست ندارم يه لحظه پيشم بموني
ديگه نمي خوام تو گوشم شعرهاي غمگين بخوني
اگه نمي ريم بدون که دشمن جون مني
دلم مي خواد هر جوري هست کنار من جون بکني
اگه نمي ريم بدون که دشمن جون مني
دلم مي خواد هر جوري هست کنار من جون بکني
تو شعرهاي سپيد من جايي نمونده واسه تو
سياهي و در به دري از روزگار من برو
تورو ديگه دوست ندارم يه لحظه پيشم بموني
ديگه نمي خوام تو گوشم شعرهاي غمگين بخوني
دنياي من روشن و تو دشمن روشنيا
خورشيد من دار مياد بي سروپاي رو سياه
مي خوام روزاي خوب من شکنجه جونت بشه
سپيدي هاي من تورو تا مرز مردن بکشه
سياهي و دربه دري غصه نا تموم من
چه قدر بايد گريه کنم از من و گريه دل بکن
تورو ديگه دوست ندارم يه لحظه پيشم بموني
ديگه نمي خوام تو گوشم شعرهاي غمگين بخوني
اگه نمي ريم بدون که دشمن جون مني
دلم مي خواد هر جوري هست کنار من جون بکني
********
اي پرنده مهاجر . اي پر از شهوت رفتن
فاصله قدر يه دنياست . بين دنياي تو با من
تو رفيق شاپرکها . من تو فکر گله مونم
تو پي عطر گل سرخ . من به ياد بوي نونم
دنياي تو بي نهايت . همه جاش مهموني نور
دنياي من يه کف دست . روي سقف سرد يک گور
من دارم تو نغم شب جون ميکنم
تو داري از پريا قصه ميگي
من توي پيله وحشت ميپوسم
واسم از خنده چرا قصه ميگي
واسم از خنده چرا قصه ميگي
کوچه پسکوچه خاکي
ساقه هاي ترد خسته
آدمهاي روستايي با پاهاي پينه بسته
پيش تو يه عکس تازه است
واسه آلبوم قديمي
يا شنيدن يه قصه
توي يک دل صميمي
براي من زندگيمه
پر وسوسه . پر غم
يا مثل نفس کشيدن . پر لذت دمادم
من دارم تو نغم شب جون ميکنم
تو داري از پريا قصه ميگي
من توي پيله وحشت ميپوسم
واسم از خنده چرا قصه ميگي
واسم از خنده چرا قصه ميگي
اي پرنده مهاجر . اي همه شوق پريدن
خستگي يه کوله باره . روي رخوت تن من
مثل يک پلنگ زهمي . پر وحشت نگاهم
براي وسوسه خاک . سايه اي کو سر راهم
نميخوام مثل يه سايه زير پاها زنده باشم
مثل چتر خورشيد ميخوام روي برج دنيا باشم
من دارم تو نغم شب جون ميکنم
تو داري از پريا قصه ميگي
من توي پيله وحشت ميپوسم
واسم از خنده چرا قصه ميگي
واسم از خنده چرا قصه ميگي
********
اگه هم صدام بودي
اگه هم صدام بودي
هيشکي حريفم نميشد
کوه اگه رو شونه هامن بود
کمر خم نميشد
تو اگه خواسته بودي آخ
تو اگه خواسته بودي
تو اگه مونده بودي
موندني ترين بودم عمر صدام کم نميشد
اگه هم صدام بودي اگه هم صدام بودي
هيشکي حريفم نميشد
کوه اگه رو شونه هام بود
کمرم خم نميشد
...
اگه زخمي ميشدم به دست تو مرحم بود
زخم قيمتي من محتاج مرحم نميشد
اگه بارونه عزيزه با توبودن ميگرفت
گل سرخ قصمون تشنه شبنم نميشد
تو اگه خواسته بودي آخ
تو اگه خواسته بودي
تو اگه مونده بودي
موندني ترين بودم عمر صدام کم نميشد
تو اگه خواسته بودي آخ
تو اگه خواسته بودي
تو اگه مونده بودي
موندني ترين بودم عمر صدام کم نميشد
اگه هم صدام بودي اگه هم صدام بودي
********
عشق... عشق... عشق...
واژه ی بسیار عجیبی ست. خیلی عجیب.
واقعا عشق هنوز هم وجود داره؟؟؟
(البته عشق به خدا و ... مبحثی جداست)
منظورم عشق بین دختر و پسره..
اصلا عشق از کجا شروع میشه...؟ چی باعث شروعشه..؟ آیا آن گرانبهاست؟
دوستی های این دوره زمونه به چه منظور ایجاد میشه؟ آیا هدفی به جز هوس هم به دنبال دارد؟
من آدمی هستم که تا اونجا که میتونم هیچ وقت کاری رو بدون دلیل انجام نمیدهم.
بیشتر دوستان و رفقام همه یه دوست پسری برای خودشون جور کردن یا یکی رو دارن که بهش عشق بورزن و بهشون عشق بورزه. اما ملاک فقط عشق ورزیدنه؟
خیلی وقتا شده که از طریق اینترنت یا از طریق دیگر بهم پیشنهاد دوستی از طرف پسرا شده و حتی بعضی هم خیلی اصرار داشتند، اما همه و همه بی جهت و بی هدف بوده.
خداییش این دوستی ها برای چی تشکیل میشه؟
برای قیافه طرف؟... این واقعا خیلی سطحیه.
برای اینکه جنس مخالفه؟... اینم فقط یه هوسه و شاید اشباع غریزه.
برای دردودل؟... مگه با هم جنس نمیشه درد و دل کرد؟
برای گذراندن اوقات؟... واقعا بی عقلیه محضه.
برای اینکه جلوی بقیه کم نیاری؟... اینم هدفش اصلا متعالی نیست.
واقعا برای چی؟؟؟
من مخالف عشق و دوست داشتن نیستم. اما به دنبال عشق واقعی ام.
آخه مسخره نیست؟ طرف عاشق فلان بازیگر یا هنرمنده!
آخه آخر این به کجا ختم میشه؟ یه کم عاقلانه فکر کنیم همه چیز دستگیرمون میشه.
ما همه مون میدونیم داریم چیکار میکنیم. به خدا میدونیم و خودمونو به در بعضی امور به نفهمی میزنیم.
بعد از نهار منو صدا زد که تشریف بیارین ببینم . منم با بی میلی کنارش روی مبل نارنجی نشستم و خودم رو آماده کردم که به حرفهای خسته کننده اش گوش بدم که دیدم دست کرد توی جیب کتش و موبایلش رو در آورد . پیش خودم گفتم یا خدا الان میخواد لابد یه مصاحبه و یا یه کلیپ از مظالم اهل ظلم نشون بده .چاره ای نبود . گفت بلوتوثت روشنه ؟ روشن کردم وگفتم بله بفرمائین . میدونین چی برام فرستاد ؟ گریه ام گرفته بود . این روز ها بدجوری بی احساس شدم . اتفاقا میخواستم یه پست در باره ی همین موضوع بنویسم ولی حالا این اتفاق باعث شد که بخوام لحظه ی شاد رجوع به کودکی رو براتون توصیف کنم . بله آقای سیاستمدار ما ترانه ی "خونه ی مادر بزرگه " رو برای من فرستاد . بغض کرده بودم و نمیتونستم چیزی بگم . خدایا پشت چهره ی خشن سیاست چه قلبهای لطیفی هست و ما نمیدانیم . سیاستمدار ما چشمهاشو به هم زد و گفت دوست داری نه ؟ نمیدونستم چی بگم . سرمو تکون دادم که یعنی بله .
خونه ی مادر بزرگه هزار تا قصه داره
خونه ی مادر بزرگه شادی و غصه داره
خونه ی مادر بزرگه حرفای تازه داره
خونه ی مادر بزرگه گیاه و سبزه داره
کنار خونه ی ما همیشه سبزه زاره
دشتاش پر از بوی گل اینجا همه اش بهاره
دل وقتی مهربونه شادی میاد تو خونه
خوشبختی از رو دیوار سر میکشه تو خونه .
میخواستم بپرم و بغلش کنم و ببوسمش ولی نمیشد اسلام به خطرمیفتاد
.منو برد تا پیش مادر بزرگ و مخمل . منو برد تا پیش هاپو کومار و حنایی . منو برد تا پیش جوجه های زرد حنایی خانوم و .... منو برد تا روز های خوشبختی و بی خیالی .این بهترین و اثر گذار ترین ملاقات من با یک مرد سیاست بود . خیلی چیزها یاد گرفتم . از جمله اینکه کودک درون ما همیشه کوچولو میمونه حتی اگه ما سفیر کبیر پتل پورت بشیم .![]()
همین خوبه . خدا رو شکر که همه چیز با هم خراب نمیشه . هنوز یه چیزایی برامون مونده . ![]()
صدای بزن و بکوب عروسی از شش فرسخی به گوش میرسید . وای خدا این دم و دستگاه تولید صدا در عروسی ها واقعا اعصاب خورد میکنن . پدر و مادر داماد دم در ایستاده بودن و خوش امد میگفتن .تبریک گفتیم و رفتیم یه گوشه نشستیم . تقریبا کسی رو نمیشناختیم . عروس که چه عرض کنم تابلوی نقاشی زشت ، بد اخم و بق کرده بالای سالن پیش داماد نشسته بود که اونم دست کمی از عروس نداشت . نمیدونم چشون بود . همین اول کاری ظاهرا زده بودن به تیپ همدیگه چون با هم حرف نمیزدن و داماد هم مرتب میرفت پیش دوستاش و عروس تنها میموند . یه لشکر هم وسط مجلس میرقصیدن . زن و مرد . جالب اینه که نصف زنها روسری های قرص و محکمی رو هی زیر گلوشون سفت میکردن و با شدت به قر دادن مشغول بودن
ببینم فقط باید مو ها رو پوشوند ؟ اول دفعه ای نبود که این صحنه های پر از ضد و نقیض رو میدیدم ولی این اتفاق باعث شد تا یه خاطره از چند سال پیش رو براتون بنویسم .زمانی که من معلم رو خوانی قرآن بودم و سه سال پی در پی استاد نمونه ی استان شناخته شدم . روزی که برای تقدیر برای من از سازمان ....هدیه آوردن دیدم یه بسته ی بزرگ هم همراهش هست که وقتی گرفتمش دیدم نرمه ،نتونستم حدس بزنم چیه . مراسم که تموم شد رفتم تو اطاقم و بازش کردم . میدونین چی بود ؟
نه نمیدونین . یک قواره پارچه ی کرپ اعلا مخصوص چادر مشکی
.فی الفور گوشی رو برداشتم و زنگ زدم به حاج آقا....با کلی ابراز احساسات دو پهلو که معلوم نبود ازین که من کلاسم رو خوب اداره کردم خوشحاله یا از اینکه خارج از جمع داره بامن حرف میزنه پرسید که بفرمائین ،امرتون ؟گفتم منظورتون ازین هدیه چیه ؟ حاج آقا با صدایی که التماس درش موج میزد گفت :برای این که به خیریت و مبارکی عید سعید فطر ازین به بعد چادر سرتون کنین . ماه رمضان تازه تموم شده بود . گفتم حاج آقا شما میدونین که من چادری نیستم اما لباسم همیشه پوشیده است . ضمنا تو محیط کار هم که ما اجبارا نمیتونیم چادر سر کنیم . بیرون هم که من چادر سر نمیکنم . این چادر رو برای کجا بدوزم ؟ بیچاره با مهربانی از ترس اینکه من عصبانی نشم چون میدونست که من چه دهن پاره ای هستم در مقابل حرف زور گفت : خواهر شما اون طرف نگهبانی سرتون کنین این طرف بردارین ما راضی هستیم ،در شان استاد قرآن نیست که بی چادر تردد کنه . پرسیدم یعنی فقط نگهبان نا محرمه ؟ و من تمام روز دارم گناه میکنم ؟جوابی نداشت فقط اصرار داشت که شئونات رو باید رعایت کنیم .جواب دادم من تا وقتی معنی کاری رو ندونم انجامش نمیدم . نمیفهمم چی میگین،من تظاهر بلد نیستم . چادر سر نکردم و از کلاس قرآن هم استعفا دادم . حاج آقا هم با تمام ارادتی که به من و روش تدریسم داشت مخالفتی نکرد . قبول هم نکرد که پارچه رو پس بفرستم . ![]()
پارچه اش خیلی اعلا بود . ضمنا من چادر داشتم . در اولین فرصت یک ماکسی دوختم . آستین کوتاه با یه چاک بلند تا پشت زانو . با یقه ی باز . برای مهمانی های زنانه عالی بود . منو کلی شیکپوش و برازنده کرده بود .
**این مطلب رو از وبلاگ قدیمیم کش رفتم .البته یک اتفاق واقعی بود که من سعی کردم خوندنی ترش کنم .
این پست تکراری رو نوشتم برای اونایی که دارن داستان کوتاه مینویسن و منو دعوت نمی کنن
.و ضمنا شاید برای نرگس عزیز در وبلاگ اقتصاد نویس که دیروز یه چیزی در باره ی مرگ نوشته بود
ـ هیچ صلح طلبی مانند گاندی .
ـ هیچ فرمانده ای مانند ناپلئون .
ـ هیچ خردمندی مانند کورش.
ـ هیچ قهرمان جنگاوری مانند سلطان جلال الدین خوارزمشاه .
ـ هیچ جهانگشایی مانند تیمور .
ـ هیچ حماسه سرایی مانند فردوسی .
ـ هیچ مورخی مانند هرودوت .
ـ فیلسوفی مانند ارسطو .
ـ هیچ ریاضی دانی مانند دکارت .
ـ هیچ دانشمندی مانند گالیله .
ـ هیچ موسیقیدانی مانند بتهوون .
ـ هیچ غزلسرایی مانند حافظ .
ـ هیچ کاشفی مانند کریستف کلمب .
- هیچ مخترعی مانند ادیسون .
ـ هیچ شاعری مثل سعدی .
ـ هیچ وزیری مانند خواجه نظام الملک .
ـ هیچ نقاشی مانند میکل آنژ.
ـ هیچ بازیگری مانند چارلی چاپلین .
- هیچ مجسمه سازی مانند رافائل .
ـ هیچ فوتبالیستی مانند پله .
ـ هیچ مینیاتوریستی مانند استاد بهزاد .
ـ هیچ پزشک انساندوستی مانند آلبرت شوایتزر .
ـ هیچ معلمی مثل جبار باغچه بان .
ـ هیچ عاشقی مثل مجنون .
ـ والبته هیچ وبلاگ نویسی مثل من ![]()
![]()
پست بحث بر انگیزقبلی را فقط به این امید نوشتم که دوستان واقعی خودم را در این وبلاگ که چیزی نزدیک به دو سال وقت صرف آن کرده ام بیشتر بشناسم . بر خلاف بعضی از شما من به وب نویسی به شکل تفنن نگاه نمیکنم . بلکه به آن به عنوان یک رابطه ی دوستانه احترام میگذارم و برایم ارزش دارد . بیشتر شما فقط ابتدای مطلب مرا خواندید و تحت تاثیر افکار خودتان شروع به قضاوت کردین در حالیکه لازم نبود . من کمک میخواستم اظهار نظرنمیخواستم . من به وضوح آخر نوشته ام پرسیدم آیا با دانستن این مطلب باز هم مرا دوست دارید ؟ آیا حاضرید برای من کاری بکنید ؟ به کسی نمیگین ؟ دکتر رضایی تک تک شما بودین . من میخواستم برای یک نفر حرف بزنم .من نپرسیدم اجازه دارم عاشق بشوم یا نه ؟ این همه نصیحت و هشداربرای چه بود ؟ اصلا کدام شما میتوانید بگوئید تا چه وقتی میشود عاشق شد و از چه وقتی به بعد ممنوعه میشود ؟کدامیک از شما میتوانید در مقابل عشق مقاومت کنید ؟ شرط گذاشتن برای عاشقی یعنی چی ؟ چطور به خودتان اجازه دادین که با کامنت های خصوصی طوری از من پرسش کنید که انگار مرتکب جنایت شده ام ؟ خیانت به چه رفتاری گفته میشود ؟ اصلا شما میدانید عاشقی یعنی چی ؟ من پرسیدم کدومتون منو درک میکنید . شما انقدر خارج از مرحله و نا آشنا جواب دادید که من فکر کردم شما از کره ی دیگری آمده اید و نیازهای بشری را نمیشناسید . شرط رفاقت این نبود که شما با من کردید . بااین حال من همه ی شما را مثل گذشته دوست دارم و شک نکنید که عاشقی که هیچ قتل هم مرتکب بشوید برای من عزیزهستید مثل گذشته
با لبی خسته میپرسم از خودم
این غریبه کیه از من چی میخواد ؟
اون به من یا من به اون خیره شدم ؟
باورم نمیشه هر چی میبینم
چشامو یه لحظه رو هم میذارم
به خودم میگم که این صورتکه
میتونم از صورتم ورش دارم
میکشم دستمو روی صورتم
هرچی باید بدونم دستم میگه
منو توی آینه نشون میده
میگه این تویی نه هیچکس دیگه
جای پاهای تموم قصه ها
رنگ غربت تو تموم لحظه ها
مونده روی صورتت تا بدونی
حالا امروز چی ازت مونده به جا
آینه میگه تو همونی که یه روز میخواستی خورشیدو با دست بگیری
ولی امروز شهر شب خونت شده ،داری بی صدا تو قلبت میمیری
میشکنم آینه رو تا دوباره ،نخواد از گذشته ها حرف بزنه
آینه میشکنه هزار تیکه میشه ،اما باز تو هر تیکه اش عکس منه
عکسا با دهن کجی بهم میگن چشمو امید ببر از آسمون
روزا با همدیگه فرقی ندارن ،بوی کهنگی میدن تمومشون ....