تبليغاتX
عمومی
دل به تو دادم فتادم به بند..........
می‌گویند ملت‌ها، مثل آدم‌ها، هر کدام خصلتی دارند. ملت ایران با آن که ظاهر مدرنی دارد و با پول نفت ابزار زندگی مدرن را هم فراهم کرده، اما عقلش سنتی است. ابزار مدرن را دارد، اما فرهنگ استفاده از آن را ندارد. خوشبختانه بلد است از کامپیوتر و هواپیما و مترو برای زندگی بهتر استفاده کند، اما هنوز بلد نیست از صندوق رای، برای تغییر سرنوشتش استفاده کند. حداقل می‌شود گفت ایرانی در جزییات مدرن شده و در کلیات هنوز سنتی است. اما روزی تغییر سرنوشت با صندوق رای را هم یاد می‌گیرد. سمیرا فیلمی ساخته است به نام "اسب دو پا". قصه بچه‌ای است که دلش برای یک بچه افلیجی می‌سوزد و آن بچه بی‌پا را بر دوشش سوار می‌کند و هر روز به مدرسه می‌برد. بعد از مدتی، آن بچه‌ای که بر کول دیگری سوار است، حتی برای کارهای خرد و ریزش هم از کول او پایین نمی‌آید و باورش می‌شود که اسب‌سواری حق اوست. و آن کس هم که سواری می‌دهد، با آن که سختی و ذلت می‌کشد، اما کم کم به این وضعیت عادت می‌کند و باور می‌کند که سواری دادن تقدیر تاریخی اوست. و چاره‌ای نیست. تا جایی که رفته رفته واقعا اسب می‌شود. در معادله ستمی که در روابط فردی و اجتماعی ما حاکم است، آن که بر ما سوار است و ما که سواری می دهیم هردو مقصریم"
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 22:14  توسط رضا  | 

   ((واقعا صورتی رنگ قشنگی مثل ؟؟؟؟))

من زاده ي شهوت شبي چركينم
در مذهب عشق ، كافري بي دينم
آثار شب زفاف كامي است پليد
خوني كه فسرده در دل خونينم
من اشك سكوت مرده در فريادم
داد ي سر و پاشكسته ، در بي دادم
اينها همه هيچ ... اي خداي شب عشق
نام شب عشق را كه برد از يادم ؟

*********

تولد!! روزي که هيچگاه نفهميدم براي چي بايد خوشحال باشم!!!
پدر آن شب اگر خوش خلوتي پيدا نمي کردي
تو اي مادر اگر شوخ چشمي ها نمي کردي
تو هم اي آتش شهوت شرر بر پا نمي کردي
کنون من هم به دنيا بي نشان بودم

پدر آن شب جنايت کرده اي شايد نمي داني
به دنيايم هدايت کرده اي شايد نمي داني
از اين بايت خيانت کرده اي شايد نمي داني
 
********
 
گناهت را نميبخشم! تو را با دبگري ديدم که گرم گفتگو بودي
با او آهسته ميرفتي سراپا محو او بودي

صدايت کردمو بر من چو بيگانه نگه کردي

شکستي عهد ديرينه گنه کردي گنه کردي

گناهت را نميبخشم! چه شبها را که من تنها به ياد تو سحر کردم

چه عمري را که بيهوده به پاي تو هدر کردم

گناهت را نميبخشم! همين بود آن وفايي را که ميگفتي

همين بود آن صفايي را که ميگفتي

تو که خود اين چنين بودي چرا روزم سيه کردي

سيه کردي سيه کردي.....

                 گنه کردي گنه کردي.......

*********

تو شعرهاي سپيد من جايي نمونده واسه تو
سياهي و در به دري از روزگار من برو
تورو ديگه دوست ندارم يه لحظه پيشم بموني
ديگه نمي خوام تو گوشم شعرهاي غمگين بخوني
اگه نمي ريم بدون که دشمن جون مني
دلم مي خواد هر جوري هست کنار من جون بکني
اگه نمي ريم بدون که دشمن جون مني
دلم مي خواد هر جوري هست کنار من جون بکني
تو شعرهاي سپيد من جايي نمونده واسه تو
سياهي و در به دري از روزگار من برو
تورو ديگه دوست ندارم يه لحظه پيشم بموني
ديگه نمي خوام تو گوشم شعرهاي غمگين بخوني
دنياي من روشن و تو دشمن روشنيا
خورشيد من دار مياد بي سروپاي رو سياه
مي خوام روزاي خوب من شکنجه جونت بشه
سپيدي هاي من تورو تا مرز مردن بکشه
سياهي و دربه دري غصه نا تموم من
چه قدر بايد گريه کنم از من و گريه دل بکن
تورو ديگه دوست ندارم يه لحظه پيشم بموني
ديگه نمي خوام تو گوشم شعرهاي غمگين بخوني
اگه نمي ريم بدون که دشمن جون مني
دلم مي خواد هر جوري هست کنار من جون بکني

********

اي پرنده مهاجر . اي پر از شهوت رفتن
فاصله قدر يه دنياست . بين دنياي تو با من
تو رفيق شاپرکها . من تو فکر گله مونم
تو پي عطر گل سرخ . من به ياد بوي نونم
دنياي تو بي نهايت . همه جاش مهموني نور
دنياي من يه کف دست . روي سقف سرد يک گور
من دارم تو نغم شب جون ميکنم
تو داري از پريا قصه ميگي
من توي پيله وحشت ميپوسم
واسم از خنده چرا قصه ميگي
واسم از خنده چرا قصه ميگي
کوچه پسکوچه خاکي
ساقه هاي ترد خسته
آدمهاي روستايي با پاهاي پينه بسته
پيش تو يه عکس تازه است
واسه آلبوم قديمي
يا شنيدن يه قصه
توي يک دل صميمي
براي من زندگيمه
پر وسوسه . پر غم
يا مثل نفس کشيدن . پر لذت دمادم
من دارم تو نغم شب جون ميکنم
تو داري از پريا قصه ميگي
من توي پيله وحشت ميپوسم
واسم از خنده چرا قصه ميگي
واسم از خنده چرا قصه ميگي
اي پرنده مهاجر . اي همه شوق پريدن
خستگي يه کوله باره . روي رخوت تن من
مثل يک پلنگ زهمي . پر وحشت نگاهم
براي وسوسه خاک . سايه اي کو سر راهم
نميخوام مثل يه سايه زير پاها زنده باشم
مثل چتر خورشيد ميخوام روي برج دنيا باشم
من دارم تو نغم شب جون ميکنم
تو داري از پريا قصه ميگي
من توي پيله وحشت ميپوسم
واسم از خنده چرا قصه ميگي
واسم از خنده چرا قصه ميگي

********

اگه هم صدام بودي
اگه هم صدام بودي
هيشکي حريفم نميشد
کوه اگه رو شونه هامن بود
کمر خم نميشد
تو اگه خواسته بودي آخ
تو اگه خواسته بودي
تو اگه مونده بودي
موندني ترين بودم عمر صدام کم نميشد
اگه هم صدام بودي اگه هم صدام بودي
هيشکي حريفم نميشد
کوه اگه رو شونه هام بود
کمرم خم نميشد
...
اگه زخمي ميشدم به دست تو مرحم بود
زخم قيمتي من محتاج مرحم نميشد
اگه بارونه عزيزه با توبودن ميگرفت
گل سرخ قصمون تشنه شبنم نميشد
تو اگه خواسته بودي آخ
تو اگه خواسته بودي
تو اگه مونده بودي
موندني ترين بودم عمر صدام کم نميشد
تو اگه خواسته بودي آخ
تو اگه خواسته بودي
تو اگه مونده بودي
موندني ترين بودم عمر صدام کم نميشد
اگه هم صدام بودي اگه هم صدام بودي

********

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 10:25  توسط رضا  | 

عشق... عشق... عشق...

واژه ی بسیار عجیبی ست. خیلی عجیب.

واقعا عشق هنوز هم وجود داره؟؟؟

(البته عشق به خدا و ... مبحثی جداست)

منظورم عشق بین دختر و پسره..

اصلا عشق از کجا شروع میشه...؟ چی باعث شروعشه..؟ آیا آن گرانبهاست؟

دوستی های این دوره زمونه به چه منظور ایجاد میشه؟ آیا هدفی به جز هوس هم به دنبال دارد؟

 

من آدمی هستم که تا اونجا که میتونم هیچ وقت کاری رو بدون دلیل انجام نمیدهم.

بیشتر دوستان و رفقام همه یه دوست پسری برای خودشون جور کردن یا یکی رو دارن که بهش عشق بورزن و بهشون عشق بورزه. اما ملاک فقط عشق ورزیدنه؟

خیلی وقتا شده که از طریق اینترنت یا از طریق دیگر بهم پیشنهاد دوستی از طرف پسرا شده و حتی بعضی هم خیلی اصرار داشتند، اما همه و همه بی جهت و بی هدف بوده.

خداییش این دوستی ها برای چی تشکیل میشه؟

برای قیافه طرف؟... این واقعا خیلی سطحیه.

برای اینکه جنس مخالفه؟...  اینم فقط یه هوسه و شاید اشباع غریزه.

برای دردودل؟... مگه با هم جنس نمیشه درد و دل کرد؟

برای گذراندن اوقات؟... واقعا بی عقلیه محضه.

برای اینکه جلوی بقیه کم نیاری؟... اینم هدفش اصلا متعالی نیست.

 

واقعا برای چی؟؟؟

من مخالف عشق و دوست داشتن نیستم. اما به دنبال عشق واقعی ام.

 

آخه مسخره نیست؟ طرف عاشق فلان بازیگر یا هنرمنده!

آخه آخر این به کجا ختم میشه؟ یه کم عاقلانه فکر کنیم همه چیز دستگیرمون میشه.

ما همه مون میدونیم داریم چیکار میکنیم. به خدا میدونیم و خودمونو به در بعضی امور به نفهمی میزنیم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 10:23  توسط رضا  | 

جالبه این روز ها مرتب با مردان سیاست برخورد دارم . چه تلفنی ،چه از طریق وبلاگ و چه از طریق ایمیل ،البته چه فایده من منتظر یکی هستم که ماشاالله سایه اش سنگین شده . آدمهای جالبی هستن و صد البته دوست داشتنی . وقتی بهشون نزدیک میشی میبینی نه تنها ترسناک نیستن بلکه بی اندازه هم خوش قلب و مهربانند. ارزشمند هستن چون برای خودشون هدفی دارن و مثل بعضی از ما که صبح تا شب میدویم و هیچ برنامه ای نداریم که نیستن .امروز نهار ته چین درست کرده بودم جای همه تون خالی بر عکس کوفته در پختن این بی اندازه مهارت دارم . با چشم بسته هم میتونم انواعش رو درست کنم . یکی از مردان سیاسی سرزده اومد.خوشحال شدیم . ولی انقدر سر نهار درباره ی اتفاقات اخیر و بنگاه تزویر و ریا که این فلان فلان شده ها باز کرده اند حرف زد که سر درد گرفتم .

بعد از نهار منو صدا زد که تشریف بیارین ببینم . منم با بی میلی کنارش روی مبل نارنجی نشستم و خودم رو آماده کردم که به حرفهای خسته کننده اش گوش بدم که دیدم دست کرد توی جیب کتش و موبایلش رو در آورد . پیش خودم گفتم یا خدا الان میخواد لابد یه مصاحبه و یا یه کلیپ از مظالم اهل ظلم نشون بده .چاره ای نبود . گفت بلوتوثت روشنه ؟ روشن کردم وگفتم بله بفرمائین . میدونین چی برام فرستاد ؟ گریه ام گرفته بود . این روز ها بدجوری بی احساس شدم . اتفاقا میخواستم یه پست در باره ی همین موضوع بنویسم ولی حالا این اتفاق باعث شد که بخوام لحظه ی شاد رجوع به کودکی رو براتون توصیف کنم . بله آقای سیاستمدار ما ترانه ی "خونه ی مادر بزرگه " رو برای من فرستاد . بغض کرده بودم و نمیتونستم چیزی بگم . خدایا پشت چهره ی خشن سیاست چه قلبهای لطیفی هست و ما نمیدانیم . سیاستمدار ما چشمهاشو به هم زد و گفت دوست داری نه ؟ نمیدونستم چی بگم . سرمو تکون دادم که یعنی بله .

خونه ی مادر بزرگه هزار تا قصه داره

 خونه ی مادر بزرگه شادی و غصه داره

خونه ی مادر بزرگه حرفای تازه داره

خونه ی مادر بزرگه گیاه و سبزه داره

کنار خونه ی ما همیشه سبزه زاره

 دشتاش پر از بوی گل اینجا همه اش بهاره

 دل وقتی مهربونه شادی میاد تو خونه

خوشبختی از رو دیوار سر میکشه تو خونه .

میخواستم بپرم و بغلش کنم و ببوسمش ولی نمیشد اسلام به خطرمیفتاد .منو برد تا پیش مادر بزرگ و مخمل . منو برد تا پیش هاپو کومار و حنایی . منو برد تا پیش جوجه های زرد حنایی خانوم و .... منو برد تا روز های خوشبختی و بی خیالی .این بهترین و اثر گذار ترین ملاقات من با یک مرد سیاست بود . خیلی چیزها یاد گرفتم . از جمله اینکه کودک درون ما همیشه کوچولو میمونه حتی اگه ما سفیر کبیر پتل پورت بشیم . همین خوبه . خدا رو شکر که همه چیز با هم خراب نمیشه . هنوز یه چیزایی برامون مونده .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 10:21  توسط رضا  | 

پریشب رفتیم عروسی جای همه تون خالی . از روز قبل سر اینکه بریم یا نریم تو خونه ی ما بحث بود . هی میگفتن با ما نسبتی ندارن و ما چیکاره ایم و ازین حرفا . ولی من گفتم این بابا که ما رو دعوت کرده سر ما عزت گذاشته باید بریم حتی اگه فقط نیم ساعت بشینیم و برگردیم . خلاصه ساعت هفت به اجماع رسیدیم .کت و دامن اسپرت پشمی زرشکی پوشیدم ،یه کم بزک و دوزک کردم . پودر و کرم و سایه و سرمه و ریمل و عطر و سرخاب سفیداب گردنبند و گوشواره و دستبند یه جور و کفش پاشنه بلند .تو آئینه ی قدی راه پله که خودمو سرانداز ور انداز کردم خدائیش حظ کردم . یه بیست به خودم دادم . هم شیک بودم هم پوشیده .بدون افراط در هیچ کاری مرتب و آراسته .

صدای بزن و بکوب عروسی از شش فرسخی به گوش میرسید . وای خدا این دم و دستگاه تولید صدا در عروسی ها واقعا اعصاب خورد میکنن . پدر و مادر داماد دم در ایستاده بودن و خوش امد میگفتن .تبریک گفتیم و رفتیم یه گوشه نشستیم . تقریبا کسی رو نمیشناختیم . عروس که چه عرض کنم تابلوی نقاشی زشت ، بد اخم و بق کرده بالای سالن پیش داماد نشسته بود که اونم دست کمی از عروس نداشت . نمیدونم چشون بود . همین اول کاری ظاهرا زده بودن به تیپ همدیگه چون با هم حرف نمیزدن و داماد هم مرتب میرفت پیش دوستاش و عروس تنها میموند . یه لشکر هم وسط مجلس میرقصیدن . زن و مرد . جالب اینه که نصف زنها روسری های قرص و محکمی رو هی زیر گلوشون سفت میکردن و با شدت به قر دادن مشغول بودن ببینم فقط باید مو ها رو پوشوند ؟ اول دفعه ای نبود که این صحنه های پر از ضد و نقیض رو میدیدم ولی این اتفاق باعث شد تا یه خاطره از چند سال پیش رو براتون بنویسم  .زمانی که من معلم رو خوانی قرآن بودم و سه سال پی در پی استاد نمونه ی استان شناخته شدم . روزی که برای تقدیر برای من از سازمان ....هدیه آوردن دیدم یه بسته ی بزرگ هم همراهش هست  که وقتی گرفتمش دیدم نرمه ،نتونستم حدس بزنم چیه . مراسم که تموم شد رفتم تو اطاقم و بازش کردم . میدونین چی بود ؟نه نمیدونین . یک قواره پارچه ی کرپ اعلا مخصوص چادر مشکی .فی الفور گوشی رو برداشتم و زنگ زدم به حاج آقا....با کلی ابراز احساسات دو پهلو که معلوم نبود ازین که من کلاسم رو خوب اداره کردم خوشحاله یا از اینکه خارج از جمع داره بامن حرف میزنه پرسید که بفرمائین ،امرتون ؟گفتم منظورتون ازین هدیه چیه ؟ حاج آقا با صدایی که التماس درش موج میزد گفت :برای این که به خیریت و مبارکی عید سعید فطر ازین به بعد  چادر سرتون کنین . ماه رمضان تازه تموم شده بود . گفتم حاج آقا شما میدونین که من چادری نیستم اما لباسم همیشه پوشیده است . ضمنا تو محیط کار هم که ما اجبارا نمیتونیم چادر سر کنیم . بیرون هم که من چادر سر نمیکنم . این چادر رو برای کجا بدوزم ؟ بیچاره با مهربانی از ترس اینکه من عصبانی نشم چون میدونست که من چه دهن پاره ای هستم در مقابل حرف زور گفت : خواهر شما اون طرف نگهبانی سرتون کنین این طرف بردارین ما راضی هستیم ،در شان استاد قرآن نیست که بی چادر تردد کنه  . پرسیدم یعنی فقط نگهبان نا محرمه ؟  و من تمام روز دارم گناه میکنم ؟جوابی نداشت فقط اصرار داشت که شئونات رو باید رعایت کنیم .جواب دادم من تا وقتی معنی کاری رو ندونم انجامش نمیدم . نمیفهمم چی میگین،من تظاهر بلد نیستم  . چادر سر نکردم و از کلاس قرآن هم استعفا دادم . حاج آقا  هم با تمام ارادتی که به من و روش تدریسم داشت مخالفتی نکرد . قبول هم نکرد که پارچه رو پس بفرستم .

پارچه اش خیلی اعلا بود . ضمنا من چادر داشتم . در اولین فرصت یک ماکسی دوختم . آستین کوتاه با یه چاک بلند تا پشت زانو . با یقه ی باز . برای مهمانی های زنانه عالی بود . منو کلی شیکپوش و برازنده کرده بود .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 10:20  توسط رضا  | 

انقدر این دست اون دست کردم تا پستی که روزها بود میخواستم بنویسم و سخت در تدارک بودم که با عکس و تشکیلات  اضافی قشنگترش کنم تبدیل به یه پست پر از اندوه شد . یکی از بهترین  دوستانم رو از دست دادم . هر شب که از سر کار بر میگشتم سر کوچه منتظرم بود و با سکوت دنبالم میومد تا دم خونه . هر چی میگفتم برو یکی میبینه برای من بد میشه گوشش بدهکار نبود. مهربان بود . چیزی نمیخواست میدونم. فقط دوستم داشت . همین . گاهی میومد توی خونه . وقتی چشمای قهوه ای قشنگش رو میدیدم که پر از تمناست دلم نمیومد در که میزنه درو به روش باز نکنم . میومد تو و سرش رو میذاشت کنار گردن برهنه ام و آروم نفس میکشید . سبیلاشو میبوسیدم و فقط میگفتم عزیزم ....عزیزم ... انگار هیچ کلمه ی دیگه ای لایقش نبود .  امروز عصری میرفتم خرید ،دوباره اومده بود و منتظرم بود . گفتم پسر جون بالاخره آبروی منو تو محل میبری. فقط نگاهم کرد و هیچی نگفت . بهش گفتم راه دور نمیرم صبر کن الان بر میگردم . رفتم میوه فروشی لیمو شیرین خریدم و پرتقال و سیب قرمز . برگشتنه اومد استقبالم . سرمو انداختم پایین و گفتم هیچی برات نخریدم ، طفلک چیزی نگفت وسایلی که خریده بودم گذاشتم تو راهرو و دوباره رفتم که نون بخرم .اومد ،مشتاق و مهربان ، خودمو لوس کردم و سرش داد زدم که چی میخوای از جون من برو پی کارت . باز هم چیزی نگفت  و من احمق  اصلا فکر نکردم چقدر از اخم ساختگی من دلخور میشه .انقدر که خودشو بندازه جلوی ماشین . وقتی برگشتم دیدم وسط کوچه افتاده . دویدم به طرفش ... عزیزم ... عزیزم ... از دماغش خون زده بود بیرون . ماشین زده بود بهش . احساس کردم چشمام از فشار اشک میسوزه . گونه هام داغ شده بود . کیفم و بسته ی نان رو انداختم زمینو نشستم کنارش. خدایا چی شده ؟نفس نمیکشید .حالا چیکار کنم ؟ کاری ازم نمیاد . خاک بر سرم . دلم میخواست با صدای بلند زار بزنم و به همه بگم من گربه ام روکشتم ، بچه گربه ی شیرین و مهربانم رو که فقط دلش  میخواست پیش من باشه رو بی محل کردم . حتما چشم انتظار من بوده که ماشینو ندیده . عزیزم .... عزیزم ...وقتی میگرفتمش بغل از خوشی خور خور میکرد . سرشو میذاشت رو سینه ام و با چشمهای نیمه بسته میو میو میکرد .عزیزم .....گربه ی طلایی خوشگلم ....چرا اینطوری شد ؟

**این مطلب رو از وبلاگ قدیمیم کش رفتم .البته یک اتفاق واقعی بود که من سعی کردم خوندنی ترش کنم .

این پست تکراری رو نوشتم برای اونایی که دارن داستان کوتاه مینویسن و منو دعوت نمی کنن.و ضمنا شاید برای نرگس عزیز در وبلاگ اقتصاد نویس که دیروز یه چیزی در باره ی مرگ نوشته بود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 10:19  توسط رضا  | 

امروز چقدر سرده . از دهان همه ی مردم موقع نفس کشیدن یا حرف زدن یه های پررنگ و بزرگ خارج میشه . تا برسم دفتر یخ زدم . نوک دماغم قرمز شده . آسانسور فکسنی ساختمان با ناله میاد پائین . اونم سردشه .آهناش به سر و صدا افتادن . سوار میشم و دگمه ی طبقه سوم رو میزنم . با زاری میاد بالا . کی این آسانسور کار دست اهالی این ساختمان بده خدا میدونه . تا میرسم پشت میز وکامپیوتر رو روشن میکنم به فکر نوشتن یه پست جدید میفتم .بذار اول بخاری رو روشن کنم .داشتم میگفتم  این وبلاگ نویسی هم بدجوری فکر منو مشغول کرده .همه اش در فکر اینم که به کی چی بگم و برای پست جدید روی چه موضوعی کار کنم . دیشب داشتم با فرزاد حرف میزدم که یهو این جمله از دهنم پرید که دوران فر و شکوه زندگی اومده و رفته به روایتی قدیمی ها همه ی کارها رو کردن و همه ی حرفها رو زدن و رفتن . ازین به بعد هر کسی هر کاری بکنه تکرار و تقلید از کار های اونهاست . فرزاد هم موافق بود . یه دفعه شروع کردیم به یکی من میگم یکی تو. بگو . و ردیف کردیم اسم آدمهایی رو که دیگه مثل اونها نخواهد اومد. براتون میگم در باره ی چه کسانی حرف زدیم ولی قبلش میخوام خواهش کنم که شما هم بگین چه کسانی رو میشناسین که دیگه در تاریخ بشریت تکرار نخواهند شد .

ـ هیچ صلح طلبی مانند گاندی .

ـ هیچ فرمانده ای مانند ناپلئون .

ـ هیچ خردمندی مانند کورش.

ـ هیچ قهرمان جنگاوری مانند سلطان جلال الدین خوارزمشاه .

ـ هیچ جهانگشایی مانند تیمور .

ـ هیچ حماسه سرایی مانند فردوسی .

ـ هیچ مورخی مانند هرودوت .

ـ فیلسوفی مانند ارسطو .

ـ هیچ ریاضی دانی مانند  دکارت .

ـ هیچ دانشمندی مانند گالیله .

ـ هیچ موسیقیدانی مانند بتهوون .

ـ هیچ غزلسرایی مانند حافظ .

ـ هیچ کاشفی مانند کریستف کلمب .

- هیچ مخترعی مانند ادیسون .

ـ هیچ شاعری مثل سعدی .

ـ هیچ وزیری مانند خواجه نظام الملک .

ـ هیچ نقاشی مانند میکل آنژ.

ـ هیچ بازیگری مانند چارلی چاپلین .

- هیچ مجسمه سازی مانند رافائل .

ـ هیچ فوتبالیستی مانند پله .

ـ هیچ مینیاتوریستی مانند استاد بهزاد .

ـ هیچ پزشک انساندوستی مانند آلبرت شوایتزر .

ـ هیچ معلمی مثل جبار باغچه بان .

ـ هیچ عاشقی مثل مجنون .

ـ والبته هیچ وبلاگ نویسی مثل من

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 10:18  توسط رضا  | 

امروز میخوام برم پیش آقای دکتر رضایی . روانپزشکه . ولی من به این علت نمیرم پیشش .مریض نیستم که  نمیدونم شایدم مریض شدم . به این دلیل میرم که در دانشگاه استاد من بوده . احساس نزدیکی و محرمیت بهش میکنم . باید به یکی بگم  ،کی بهتر از دکتر رضایی . هنوز هم وقتی تو آسانسور میبینمش میگم سلام استاد . طبقه ی پائین دفتر کار من مطب داره . آره باید به یکی بگم که من عاشق شدم .نمیتونم این بار سنگین رو تنهایی به دوش بکشم . حالم خوش نیست . شبها خواب ندارم . صبح خسته از جا بلند میشم . قلبم تند تند میزنه . نفسم بالا نمیاد . انگار یه نفر دو پایی رو قفسه ی سینه ام وایساده . گاهی دستام میلرزه .همه اش گریه ام میگیره .گیجم ،منگم ،عصبی و کلافه ام ،باید به یکی بگم ، آره باید بدون ترس به یکی بگم که عاشق شدم. بدون خجالت  ،ولی مگه خجالت داره ؟ نمیدونم  اما میخوام ازش بپرسم اشکالی نداره که من عاشق شدم ؟ میخوام بپرسم برای من عیب نیست ؟ میخوام بپرسم حالا باید چیکار کنم ؟ اگه اهل خونه بفهمن ؟ آخه شرایط من فرق میکنه . این یه عشق ممنوعه است . نمیخوام از دستش بدم ولی نمیتونمم نگهش دارم . خیلی دوستش دارم . اونم منو دوست داره .  دارم از دوریش میمیرم .ای خدا چرا آدمها بی وقت و نابجا به هم میرسن ؟ تو حق نداری با ما بازی کنی خدا !!!! این بیرحمی روزگاره . دکتر مهربان و فهمیده است . قضاوت نمیکنه . میدونم . اظهار نظر هم نمیکنه . میدونم . پس برای چی میخوام برم پیشش ؟ !! هیچی باید برای یه نفر بگم چی شده .که خیلی اتفاقی این اتفاق افتاد . که دل کندن ازش برام حکم مرگو داره . همین . همین که به یه نفر بگم حالم بهتر میشه . کی بهتر از دکتر رضائی . من شاگردش بودم .حرمتمو نگه میداره . به کسی هم نمیگه . میدونم که یه دوست واقعیه . میدونم که اگه اینم بفهمه بازم منو دوست داره . کدوم یک از شما حالا که فهمیده من عاشق شدم بازم منو دوست داره ؟ کدوم یک از شما حاضره برام کاری بکنه ؟ کدومتون منو درک میکنین ؟ شما که به کسی نمیگین
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 10:17  توسط رضا  | 

مرحومه ی والده حکایتی را تعریف میکردن به این مضمون که مردی به همسرش مرتب فخر میفروخت که دوستان زیادی دارم که هر آن هر کاری بخواهم برایم انجام میدهند و ازهیچ کمکی مضایقه نمیکنند . روزی همسرش به او گفت بیا امتحانی از دوستانت بکنیم ببینیم کدامیک واقعی هستند . گوسفندی را سر بریدند و داخل گونی کردند و به دوش گرفتند و به راه افتادند تا منزل اولین دوست .در زدند و به محض اینکه مثلا دوست به در خانه آمد و خوش و بش کرد به او گفتند که مردی را کشته اند و در این کیسه انداخته اندو از خانه ی خودشان متواری شده اند .حالا به دنبال پناهگاهی میگردند تا سر فرصت چاره ای بیندیشند . مرد صاحبخانه  که چشمش به کیسه ی خون آلود افتاده بود  شروع کرد به دلیل تراشی و عذر خواهی که : میترسم و  من زن و بچه دارم ونمیخواهم برایم دردسر درست شود و  الی آخر ...به خانه ی رفیق دوم رفتند و جوابهایی شبیه به همین شنیدند . یکی از تنگی جا گفت و دیگری از نگرانی در باره ی اهل محل و آن یکی از ترس گزمه و پاسبان و آبروریزی . خلاصه به این ترتیب به منزل چهلمین دوست رسیدند . ماجرا را در حالی تعریف کردند که دیگر پاک ناامید شده بودند . ولی صاحبخانه به مرد خوش خیال قصه ی ما و همسرش گفت : بیایید داخل ،امشب را بگذرانیم تا ببینیم فردا چه پیش خواهد آمد . مرد و زن به خانه وارد شدند و مرد قصه ی ما در حالیکه به شدت از پیدا کردن یک دوست واقعی مشعوف و شادمان  و هیجان زده بود رو به رفیقش کرد و حقیقت را تعریف کرد و در ادامه گفت بلند شید و منقل و آتش رابه راه بیندازید تا گوشت این گوسفند را کباب کنیم و بخوریم ....

پست بحث بر انگیزقبلی را فقط  به این امید نوشتم که دوستان واقعی خودم را در این وبلاگ که چیزی نزدیک به دو سال وقت صرف آن کرده ام بیشتر بشناسم . بر خلاف بعضی از شما من به وب نویسی به شکل تفنن نگاه نمیکنم . بلکه به آن به عنوان یک رابطه ی دوستانه احترام میگذارم و برایم ارزش دارد . بیشتر شما فقط ابتدای مطلب مرا خواندید و تحت تاثیر افکار خودتان شروع به قضاوت کردین در حالیکه لازم نبود . من کمک میخواستم اظهار نظرنمیخواستم . من به وضوح آخر نوشته ام پرسیدم آیا با دانستن این مطلب باز هم مرا دوست دارید ؟ آیا حاضرید برای من کاری بکنید ؟ به کسی نمیگین ؟ دکتر رضایی تک تک شما بودین . من میخواستم برای یک نفر حرف بزنم .من نپرسیدم اجازه دارم عاشق بشوم یا نه ؟ این همه نصیحت و هشداربرای چه بود ؟  اصلا کدام شما میتوانید بگوئید تا چه وقتی میشود عاشق شد و از چه وقتی به بعد ممنوعه میشود ؟کدامیک از شما میتوانید در مقابل عشق مقاومت کنید ؟ شرط گذاشتن برای عاشقی یعنی چی ؟ چطور به خودتان اجازه دادین که با کامنت های خصوصی طوری از من پرسش کنید که انگار مرتکب جنایت شده ام ؟ خیانت  به چه رفتاری گفته میشود ؟ اصلا شما میدانید عاشقی یعنی چی ؟  من پرسیدم کدومتون منو درک میکنید . شما انقدر خارج از مرحله و نا آشنا جواب دادید که من فکر کردم شما از کره ی دیگری آمده اید و نیازهای بشری را نمیشناسید . شرط رفاقت این نبود که شما با من کردید . بااین حال من همه ی شما را مثل گذشته دوست دارم و شک نکنید که عاشقی که هیچ قتل هم مرتکب بشوید برای من عزیزهستید مثل گذشته

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 10:16  توسط رضا  | 

 میبینم صورتمو تو آینه

 با لبی خسته میپرسم از خودم

 این غریبه کیه از من چی میخواد ؟

 اون به من یا من به اون خیره شدم ؟

باورم نمیشه هر چی میبینم

چشامو یه لحظه رو هم میذارم

 به خودم میگم که این صورتکه

میتونم از صورتم ورش دارم

 میکشم دستمو روی صورتم

هرچی باید بدونم دستم میگه

منو توی آینه نشون میده

 میگه این تویی نه هیچکس دیگه

جای پاهای تموم قصه ها

رنگ غربت تو تموم لحظه ها

مونده روی صورتت تا بدونی

 حالا امروز چی ازت مونده به جا

آینه میگه تو همونی که یه روز میخواستی خورشیدو با دست بگیری

ولی امروز شهر شب خونت شده ،داری بی صدا تو قلبت میمیری

 میشکنم آینه رو تا دوباره ،نخواد از گذشته ها حرف بزنه

آینه میشکنه هزار تیکه  میشه ،اما باز تو هر تیکه اش عکس  منه

عکسا با دهن کجی بهم میگن  چشمو امید ببر از آسمون

روزا با همدیگه فرقی ندارن ،بوی کهنگی میدن تمومشون ....

+ نوشته شده در  شنبه 17 اسفند1387ساعت 10:40 AM  توسط عسل بانو  |  23 نظر

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 10:15  توسط رضا  |